زندگی لیز است

کاش الان دختری داشتم که وقتی "برادر زن داییش" خوشمزگی میکرد قاه قاه می خندید. اینقدر می خندید که پاچه هایش می رفتند هوا.. اینقدر پاچه هایش هوا می رفتند که بند نافش معلوم می شد و من با قیافه پر از غیرت می پرسیدم:

دختر نمازت رو خوندی؟

او هم لبخند ملیحی می زد و میگوید آره پاپا.. منم هم با خوشحالی به کاناپه تکیه می دادم و  مزمز طلایی می خوردم و به لطیفه های قاسم گلی قاه قاه میخندیدم.

 

پاورقی: برادر زن دایی دخترم من یک فرد خواجه نیست.