don't worry baby.. i just wanna fuck you

فقط میخوام یه چیزی بگم و برم..من یه پسر دایی دارم پنج سالشه.. این بچه اینقدر لطیف و رمانتیک که نگو.. اصلا مثل یه موش آروم و بی آزار.. امروز اتفاقا خیلی آروم بود.. اصلا فکر کنم افسرده شده بود.. بعد دیدیم یه هو بلند شد رفته طرف تنگ ماهی شون.. اینقدر رمانتیک و عاشقانه این ماهی ها رو نگاه میکرد که نگو.. بعد یکی از ماهی ها رو گرفت و با دست فشار داد..ناخونشو میکرد تو تن ماهیه.. چقدر ناز.. چقدر لطیف.. بعد دیدم خودش خیلی خوشحال خندون داره این کارو انجام میده.. انگار داره یه کار نیمه تموم که قبلا یادش رفته داره تموم می کنه.. بعد یه ذره فکر کرد.. یه هو انگار فرمول بمب رو کشف کرده باشه داد زد آهان.. فهمیدم. بعد بدو بدو با تنگ رفت رو سرامیک های خونه وایساد.. کفششو پاش کرد و یه ماهی رو انداخت زمین و با کفش رفت روش وایساد.. آخه..نازی.. چه روحیه لطیفی.. بعد مامانش اینو دید فکر کنم خیلی خیلی عصبانی و ناراحت شد!خیلی! چون گفت: پسرم.. چرا اینطوری میکنی؟ اونم برگشت گفت: آخه مامان .. با پا که رو ماهیه وایمیسم قرچ قرچ صدا میده خوشم میاد. اصلا بچه بی آزاره طفلکی... فقط از صداش خوشش میاد. ماهیه زیر پای اون فکر کنم یه ذره دردش اومد..یه ذره.  بعد یه نگاه به اون ماهیه که تو تنگ بود کرد و رفت تو آشپزخونه و چاقو رو برداشت آورد و تق زد تو کمر ماهیه.. فکر کنم دردش اومد.. بابا ما که اینقدر ادعا متالمون میشه تخم نداریم ماهی رو تو دستمون خفه کنیم.. بعد بچه پنج ساله با چاقو میزنه زو.. خونش هم در میآد بعد هم میخنده. اومدم که این مطلب رو بنویسم فکر کنم یه ذره مبالغه کنم.. دیدم لا مصب جای اغراقی باقی نمونده..