اگه راستشو بخواین من اولش تو موز بودم.تو یه موز داشتم زندگیمونو می کردیم که یه هو بابام اومد یه موز خرید و خورد و اینجوری شد که من رفتم تو کمر بابام. همون جا خوب بود.. کمر بابام رو میگم. بعد تا اینکه یه شب دیدم چقدر تکون میخوریم.. چقدر هی جلو عقب میشه این کمره! یه صداهای چلپ چلپ هم از بیرون میاد بعدش (این قسمت سانسور می شود).
آره آقا این طوری شد که من جنین شدم تو شکم مامانم.اونجا خوب بود.. جاش بزرگ بود.. ما هم واسه خودمون چرخ می زدیم.. تا اینکه.. حالا قبل از بیرون اومدن من از شکم مامانم یه ذره از بیرون شکم بگم..
مامانم وقتی فهمید که حامله هست براش یه حالت بیشتر وجود نداشت. که اون یه حالت هم این بود که من دختر هستم و اسم من هم عسل هست! یعنی اصلا بحثی درش نبود.. مثلا تو صحبتاشون می گفتن دخترم عسل که به دنیا خواست بیاد کی شوهرش میشه؟ اسم پسر دخترم عسل چیه؟ بعد که نه ماه حدودا من از شکم مامانم قلپی افتادم بیرون.. یه خانم بی ادبی هم بود که من وقتی اومدم بیرون می زد تو باسنم. بعد که منو دادن دست مامانم گفت به به عسل من.. دختر من چطوری.. خودنو که خیس نکردی مادر؟ نه؟ صبر کن ببینم.. ااااا این چیه اینجاست؟ بله دیگه.. مامانم متوجه شد یه تیکه گوشت اضافه رو تن من ول میخوره! مامانم یه ذره دیگه نگاه کرد گفت این تیکه گوشته چقدر آشناست! من کجا دیدم اینو؟ بعد از تحقیقات لازم مشخص شد که من پسرم! اینم از شانس ننه بدبخت من.. بعد برای اسم گذاری مامانم گفت بزاریم پژمان.. مامان بزرگم بدو بدو اومد که اسمشو بزارین هادی.. خدا پدر مامانمو بیامرزه..برگشت گفت مامان این چه اسمیه آخه؟ فردا روز میگن هادی چرا کم بادی.. چرا پر بادی.. تو همین بین که همه یه چیزی می گفتند مامانم گفت همایون.. خیلی خرکی هم اسم ما این شد. بنده خدا بابام که که فقط نشسته بود لبخند ملیح می زد.. امان از زن ذلیلی.. طفلی بابام..
حالا همه از بچه کوچیک خوششون میاد از شانس من مامانم از بچه که تازه به دنیا میاد حالش به هم میخوره.. میگه بچه که تازه به دنیا میاد خیسه.. عین بچه میمون می مونه... سرخه.. یعنی حتی وقتی به من شیر می داد نگام نمی کرد! ای خدا.. تازه خودش تعریف میکنه بچه بودی خیلی توپ بودی.. گذشت تا من دو سالم اینا شد که رفتم تریپ بامزگی مامانم هم عاشق ما شد.. از نکات جالبی که مامانم از بچگیم میگه اینه که از یک سالگی به بعد خودمو خیس نمیکردم... هر موقع جیش داشتم میومدم زل میزدم تو صورت مامانم! بعد اینکه من خیلی دیر زبون باز کردم.. سه سالگی زبون باز کردم ولی اون موقع دیگه ابَ ابَ نمی کردم.. تریپ جمله اینا می گفتم..
جالب اینه که بابام هم دقیقا پنج فروردین به دنیا اومده.. سه روز قبل از تولد من چستر (خواننده لینکینپارک) و رونالدینهو به دنیا اومدن.. که هیچ علاقه ای هم بهشون ندارم.. تو ماه فروردین هم هیچ آدم جالبی به دنیا نیومده و علاقه ای هم ندارم که آدم معروفی به دنیا اومده باشه.. هر کی به دنیا اومده کج و ماوج و یه وری.. خسته شدم... بسه دیگه.. ولم کنین. |